ناصر خسرو
19
زاد المسافر ( فارسى )
وز جرها و جوىها و آب و آتش كه اندر آن هلاك شود به حاسّت بيننده پرهيز كند . و فايدهء حيوانات بىسخن اندر كشيدن منفعت به خويشتن و دور كردن مضرّت از خويشتن بدين روىهاست كه ياد كرديم و شرف حواس ايشان بر يكديگر چنين است كه گفتيم . و امّا مر نفس ناطقه را حاسّت شنونده شريفتر از همهء حواس اوست ، از بهر آنكه شرف نفس ناطقه بر ديگر نفوس بدان است كه علمپذير است و نفسى كه مر او را حاسّت شنونده نباشد ، نه به نطق رسد و نه به هيچ علمى « 1 » از علوم رياضى ، تا به علم الهى ( چه « 2 » ) رسد ، بل ( كه ) آن كس ( كه ) گنگ باشد كه سخن نتواند گفتن ، او از درجهء « 3 » مردمى ساقط باشد . و نفس ناطقه را حاسّت بوينده كمتر از همهء حواس است ، از بهر آنكه بزرگتر زيانى مر آن كس را كه اين حاسّت مر او را نيست آن باشد كه مر بوىهاى خوش را ( نيابد ) و آن زيان مر آن كس را برابر آن سود بايستد كه مر گندهاى ناخوش را نيز نيابد . پس پيدا شد بدين شرح كه حال حاسّت شنونده و حاسّت بوينده اندر شرف و خساست سوى نفس ناطقه به خلاف آن است كه سوى نفوس [ حيوانات بىنطق است ، از بهر آنكه شنونده اندر حيوان خسيستر حاسّتى است و ] بوينده اندر ايشان [ شريفتر حاسّتى است - چنان كه شرح « 4 » آن ] گفتيم - و حاسّت شنوايى اندر مردم شريفتر حاسّتى است و حاسّت [ بويايى اندر او خسيستر ] حاسّتى است - به خلاف ( آنكه در ) حيوان ( بىنطق است ) - و حاسّت چشنده مر نفس مردم را لطيف و قوى است . [ نبينى كه به قوّت اين ] حاسّت مردم همى اندر چيزهايى رغبت كنند كه مردم را از آن به جز لذّت و رنج گرسنگى همى لذّت [ از مژهها « 5 » حاصل شود كه ] مر حيوان بىسخن را آن نيست ؟ و اندر دو حاسّت بساونده و بيننده - كه نگاهداشت [ حيوان
--> ( 1 ) . BC : علم . ( 2 ) . B : - چه . ( 3 ) . A : وز هرچه . ( 4 ) . C : + چرايى . ( 5 ) . BC : مزهها .